از دیدنش سیر نمی شوم و
هربار به ملاقاتش می روم
دل کندن از او برایم سخت ترین کار ممکن است.
دماوند خوب و دوست داشتنی را می گویم.
دماوند سخاوتمند و گشاده دست را.
دماوندی که بدون هیچ چشمداشتی
دامن پرمهرش را گشوده
و ما را در آن جای می دهد
و تن و روحمان را جلا می دهد.
دماوندی که هر چه
از او و خوبیهایش بگوئیم کم گفته ایم.
اما ما در عوض با دماوند چه می کنیم.
با تیغ بلدوزر تن او را مجروح می کنیم.
ساختمانهای زشت و
نخراشیده را بر تن او بنا می نهیم.
گلهای شقایقش
را ریشه کن نموده و پرپر می کنیم.
با چرای بی رویه دامها سبزی و طراوت را از او می گیریم.
و …
بد مردمانی هستیم ما
رسم مروت و جوانمردی
را رعایت نمی کنیم.
به خود بد می کنیم
چرا که اگر دماوند نباشد
و یا مغضوبش شویم
این ما هستیم که بازنده ایم.
چرا که ما به دماوند نیاز داریم.
















