ما بر قله ، صوفیان ابن الوَقتیم ، از مستقبِل و ماضی چه سودی رسد !؟ هیچ … ، جز نگاه طاهرانِ حبیبِ حال ، آنجا که سخن جز به واجب نگوئیم و جز به ادب و حرمت ننشینیم به حریم دوست .
ثلث آخر شب میعادگه ما ، آنگاه که بین الطلوعین اش میخوانند . نه شیشۂ دوستی بر قلّه ها بِسَنگ زیانی خواهد شکست ، و نه مدح محبوب از زبان قاصرمان به لکنت و فرار…
کوله هایمان را که از طلب شوق می گشائیم ،انگار محل راز است و حلقۂ ارباب نیاز .
از کجای این زهد به کتابت بنشینیم ، که خانقاهی ست به درویشی ، آنجا که غیاب و حضورِ دوست و دشمن ، و فسق و زهدِ مقبِل و منکِر یکسان ، و اگر فیضی ست ، در همگان متجلی .!؟
بر قلّه ها خِرقۂ زهد ، تن پوش درویشانی ست که با یاران ، به شفقّت و یاری ، جوشانه خون ، به رقص سماع اند ، نه مخمور به حُزن .
این حوالیِ اوج ، تنها یک ذکر به رواج است …
برقصا صوفیا … برقص آ
