دست به دامن شعر شدن، همچون پای در دامنه عشق کوه نهادن است.
شاد که باشی، شعر می شود گهوارۂ پر ترنّم لبخند. همچون کوهی که دلمشغولی اش پژواک تپش های خنیاگرانه قلب توست.
غمین که باشی، شعر کابوس وار است و مرثیه غمبار قلم، اندوهت را سنگوارۂ ماندگارِ بر دل سنگِ زمانه می سازد. میشوی کوهی سنگی و صبور، که خون جگر بر دل و نیوشای غـُصّه های هر دَم توست.
تو دیریست در غم و شادی، دلتنگ شاعرانگی های روح خویشی که همچون کوهی سترگ، جانپناه تنهایی های توست.
راستی، تو شعری؟ کوهی؟ چیستی ؟
که گه خنیاگرانه
لَختی کابوس وار
یا واحه ای دور، که در آغوش خیال می گنجاندم؟
غمین باشی …
حتی کمی شاد …
کوه ترا گهواره ایست، چون شعر …
