سرانجام این همه کوله کشیدن ، همچون فریادی ست در گلو ، که نخواهم کشید …
و این حقیقتی ست بزرگ
که سمت ما شب بیتوته نمی کند !
ما حتی بر فراز قاف هم ، دلبستۂ پاکوبی دیگر …
همراهی دیگر …
یا بوسه ای خشکیده بر صخره ای پیچ و تاب میخوریم !
بی آنکه بدانیم ، آوارۂ هزاران قاف نرفته ایم …
در مشت ما تنهائی جان نمی دهد
اما حسرت قله های نرفته
هر روز و هرروز بزرگتر ، و قامت نرسیدن هامان خمیده تر !!!
چه سخت است که آدم نمی رسد !
چه تلخ است بوسه هایمان بر قله ها بیات می شوند !
سرانجام این همه کوله کشیدن
تنها یک ” آه ” بی پایان بود .
