بارها طلوع خورشید را به نظاره نشسته بودم
اما سحرگاه آنروز که در اقلیم تو
نفس نفس زنان ، بدنبال خورشید دویدم
چشمانم مست از نور ایزد کوهستان
پادشاهی را بر تخت ، به نظاره نشست
که عظمتش هفت زمین و اسمان را در نوردیده بود
فلاسفۂ رنگین کمان ، کمر به طاعتش بسته بودند
و فرشینه دلدادگان ، پلک های خدا بود…
هفت شهر عشق آذین بند گامهای فرشتگان ، آنگاه …
قلبم در سینه نماند
صدای سورنایش از دریچه چشمانم بگوش میرسید
مرا آب دادند …
در رؤیائی شیرین ، ذبیح شده ام
بیدرنگ به آغوش تو اسماعیل هم گردن آویخت و مدهوش نور شد
دل تنگ این آغوشم
مرا مران
بخوان …















